امید امید امید
-
تاریخ: 1399/1/12 ساعت: 22:51
بدون شک و تردید، من توی زندگی قبلیم یه شیر دریایی بودم که همواره روی یه صخره رو به دریا نشسته بوده و موقع غروب آفتاب تو دلش آهنگهای غمگین میخونده، وگرنه این حجم از اندوه در مواجهه با هر ناملایمت زندگی که من دچارش میشم، خیلی غیر طبیعیه!
مستی تولد
-
تاریخ: 1398/11/29 ساعت: 17:21
قبلا فکر میکردم سنگ تموم گذاشتنم برای بشری، سورپرایز کردن با چیزهای مسخره ست یا کارهای خنده داره. اما برای اینکه با تو رابطه بهتری داشته باشم، بعد از مدت ها کوتاه اومدم و رفتم پیش روانشناسم. بجای اینک
استجابت
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:53
كاش وقتي دست در دست عشقتون خرامان خرامان راه ميريد و كل پياده رو رو بند مياريد، مد نظر داشته باشيد پشت سرياتون دارن براي منهدم شدن عشق بين دو تا آدم بي شعور دعا ميكنن.
افول
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:53
جا داره که به اون خود درونم که دچار بحران 26 سالگی شده یادآوری کنم که بابا جان، یه جاهایی، یه آدمهایی، یه چیزهایی رو ول بده برن! با تشکر
پست مدرن
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:53
من خودم نیستم! من خودم را گم کرده ام، برادران! خواهران! شما رو به عزت آشناییمون قسم، اون تیکه هایی رو که بردین، پس هم ندادین ندادین، فقط بهم یادآوری کنین. دارم لیست وسایل برای اسباب کشی مینویسم. قربون دست و پنجه تون
در جستجوی؟
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:53
احساس میکنم کم کم وقتشه حین تردد در منزل و اجتماع یه برچسب به خودم وصل کنم بدین مضمون که "من گوگل نیستم. لطفا جواب سوالات خود را از جای دیگر بیابید".
آرزوهايم براي تو
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:53
چرا ما ادم ها يادمون ميره گاهي نيازه از آدمهاي خوب دور و برمون تعريف كنيم. ازشون تشكر كنيم بخاطر خوب بودنشون. بخاطر با شعور بودنشون. بخاطر انسان بودنشون. اينجانب بدينوسيله تشكر ميكنم از: (بترتيب از جد
درد دل
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:53
عميقا دلگيرم، از تمام اين بي مهري ها، هجمه ها، اذيت ها، من! مني كه هرگز حرف ادمها توي تصميم گيري هام جايي نداشته و يك دنده و خودسر كاري كه ميخواستم رو انجام ميدادم؛ حالا به جايي رسيدم كه از ترس گرفتار
catch a falling star
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:53
میدونی، چی میشد الان وسط یه خیابون شلوغ یه گوشه نشسته باشی، به ادمهایی که شاد از جلوت رد میشن یا نشستن نگاه کنی،از خوشحالیشون حالت خوب بشه، نگاه کنی به آسمون پر ستاره، یادت بیاد به همه آدمهایی که یه ج
xa0عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:53
اي تازه ترين آشناي اين روزهاي جواني، چشمهايت همزمان گرم و رازآلود و مهربانند. كاش بماني، بگويي، بخنديم و اندكي از زندگي رو در غفلت با سرمستي بگذرونيم.
سنگ صبور
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:53
تو برام بوی آدامس خرسی هستی. شاید هم بوی جلوی مغازه ادویه فروشی توی بازار. تو همون تلالو آفتابی که اونروز صبح توی کافه چشمهات رو اذیت کرد. تو بیخیالی ای هستی که توی زمان و مکان غرقم میکنه. تو دلگرمی ب
برای دکتر مانی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:53
از قبلترها، خیلی قبل تر از اینکه بفهمم چقدر این دنیا بزرگه، چقدر این زندگی در عین ساده بودن پیچیده ست، همیشه توی ذهنم یه انسان آرمانی داشتم. چیزی که قراره یک روزی بهش تبدیل بشم. شاید ویژگی های اون آدم
در مدح جورج و دكتر
-
تاریخ: 1398/1/29 ساعت: 13:10
امروز اتفاقي با جورج - كارلين و استندآپ كمدي هاش اشنا شدم. امروز يه نامه از دكتر - ميثمي كه منتشر شده رو خوندم. نوشته هاي آقاي كارلين رو ك نخوندم تا حالا، ولي وقتي كه اسم دكتر - فرهاد ميثمي مياد اولين چيزي
چی فکر میکردیم چی شد
-
تاریخ: 1398/1/29 ساعت: 13:10
ما ز یاران "چشم" یاری داشتیم منتها رفتن رزیدنت "گوش و حلق و بینی" شدن
پراکنده نوشت
-
تاریخ: 1398/1/29 ساعت: 13:10
یک. همیشه فکر میکردم آدم های 25 ساله خیلی بزرگ هستن. خیلی تجربه دارن. خیلی جهان بینن! حالا که به خودم نگاه میکنم... خیلی این تعریفها جایی برای ابراز ندارن دو. در دنیای واقعی! بنده فکم از حرف زدن نمیفت
مصائب جوانی
-
تاریخ: 1398/1/29 ساعت: 13:10
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون،بهار که میشه من دیوونه میشم. از اون آدمی که حاضره 14 ساعت بشینه پای درس و کتاب تبدیل میشم به عیاش تمام عیاری که در حال خوردن و خوابیدن و گشت و گذاره. مثلا فروردین
always remember
-
تاریخ: 1397/10/9 ساعت: 7:57
این دنیا پر از آدمهای خوبیه که ندیدم، پر از کسایی ک میتونم عاشقانه دوستشون داشته باشم این دنیا پر از غذاهای خوشمزه ای هست که نخوردم این دنیا پر از جاهای جالبی هست که نرفتم این دنیا پر از بی عدالتی هم هست پر از فقر، جنگ، تبعیض، کوته بینی و هزاران هزار چیز دیگه بسته به حال آدم داره کدوم قسمتش رو ببینه...
مردم چشمم به خون آغشته شد
-
تاریخ: 1397/10/9 ساعت: 7:57
سکانس اول در حالی که ولو شدم رو تخت و یک دستم تا آرنج تو پاکت چیپسه با گوشی ورمیرم که یهو به یه کانال تلگرامی میرسم که چند نفر دارن خودشونو ویران میکنن که فرهنگ جامعه آباد بشه. ناخود آگاه چند تا اتفاق
اگر برای ابد
-
تاریخ: 1397/10/9 ساعت: 7:57
وسط اینهمه مشغله، دلم میخواست اینو بنویسم که اینجا ثبت باشه برای ابد...
سلامعلیکم از اینور
-
تاریخ: 1397/10/9 ساعت: 7:57
دم غروب تو حیاط نشسته بودم، دوید اومد سلام کرد، دید حوصله ندارم باهاش کل کل کنم رفت بیرون درمونگاه، اشک تو چشام بود از غصه امتحان و جور آدمهای اطراف، یهو دیدم با یه دسته گل رز و محمدی برگشته میگه دیدم