عميقا دلگيرم، از تمام اين بي مهري ها، هجمه ها، اذيت ها، من! مني كه هرگز حرف ادمها توي تصميم گيري هام جايي نداشته و يك دنده و خودسر كاري كه ميخواستم رو انجام ميدادم؛ حالا به جايي رسيدم كه از ترس گرفتار شدن توي منجلاب بي اخلاقي هاي جامعه كه تهش به نظام پزشكي ها ختم ميشه، كارم رو هر روز كمتر و كمتر و كمرنگتر ميكنم. خسته شدم از بس توضيح دادم كه درامدم از درصد پرداخت مريضها هست. خسته م، از اينكه هر روز بايد با دستيارهايي سر و كله بزنم كه ميشنوم وقتي از در ميرم بيرون چه فحشهايي كه نثارم نميكنن! خسته م از اينكه هر روز سر قيمت با ملتي ك درد امونشون رو بريده چونه بزنم! توي اين مدت اينقدر سرم كلاه رفته كه بارها شده راضي به راه اومدن با مريضهايي كه شايد واقعا دردمند بودن و دست خالي نشدم. ديگه توانم داره ته ميكشه. اين بازي مسخره كه توش همه ميخوان بهت ثابت كنن تو شيادتري تو پولدارتري تو دزدتري هر روزه داره حالم رو بهم ميزنه. خسته م از شنيدن تمام دادهايي كه نرهاي سرزمينم به خودشون حق ميدن بزنن! خسته م از با حوصله نشون دادن خودم موقع سر و كله زدن با بچه هايي كه حتي والدينشون هم نميتونن كنترلشون كنن. خسته م از نشستن روي تابوره، از پوشيدن روپوش. از پرتوقعي ها. حتي از بي خيالي بقيه دكترها خسته شدم. اصلا دلم نميخواست همچين چيزي رو بنويسم، اما نوشتم. چرا؟ شايد يه نفر بياد و بخونه. بخونه و بدونه كه تكرار هر روزه و هر روزه ي يك جمله به ظاهر ساده و بي معني براي يك ادمي ك توي بطن ماجراست، چقدر ميتونه ازاردهنده باشه. بسه. شما رو بخدا قسم، بس كنيد ملت!
برچسب:
نویسنده: دانیال صالحی