خرید بک لینک
سالها پیش او رفت بلاد شیطان بزرگ... وقتی 6 ساله بودم... بهترین دوستم بود... ازش یاد گرفته بودم خودم کتاب قصه بخونم...

بعدش من رفتم... 10 سال و نیمم بود... از بین اونهمه دوستای خوب... یاد گرفته بودم خودم رو قبول داشته باشم...

بعدترش اوی شماره 2 رفت... 11سال و نیمه بودم... دور نرفت.. همین حوالی اونطرف خلیج... بهترین دوستم بود... ازش یاد گرفتم خجالتی نباشم و گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون...

بعد اوی شماره 3 رفت... همین تهرون خودمون... 15 ساله بودم... دوست خوبی بود... ازش یاد گرفتم همه زیبا هستند علاوه بر اینکه همه ی کتابهای هری پاترش رو بهم قرض داد...

بعد من رفتم و اوی شماره 4 هم رفت... 17سال و نیمم بود... من از رفتنم بی نهایت خوشنود بودم چون اونجا در حدم نبود اما اوی شماره 4 که رفت من خود به چشم خویشتن دیدم که خودم رفتم... جای خیلی دوری نرفت.. همین غرب... اما هرگز نه برگشت و نه برخواهد گشت...

بعد اوی شماره 5 رفت سرزمین یخبندان موعود... 20 سالم بود... یکم گریه کردم... خاطرات سالهای زیادی رو با خودش برد...

بعد باز اوی شماره 6 رفت بلاد شیطات بزرگ... 23 سالم بود... ازش یاد گرفتم کار نشد نداره... با خنده رفت! با خنده بدرقه ش کردم...

بعدش نوبت اوی شماره 7 شد... روز آخر 23 سالگیم بود... از چشمم رفت... هرچند همینجاست, توی همین شهر, نزدیک تر از همیشه, بین تموم آدمهایی که دورم هستن, به فاصله سربلند کردن و دیدن... ازش یاد گرفتم راه رو باید خود آدم پیدا کنه, ارزوهامو دور نندازم, یاد گرفتم تلاشم رو هرگز برای چیزی که دنبالشم متوقف نکنم...

بعد مادربزرگ رفت... 24 سالم بود... رفت تا منو بذاره تو حسرت مهربونیاش برای همیشه... رفت و دیگه هرگز برگشتی تو کارش نیست...

و حالا اوی شماره 8... هنوز 24 ساله هستم... امشب میره... بعد از 7 سال رفاقت ممتد... اولین کسی که توی دانشگاه باهاش دوست شدم, کسی که منو بابهترین آدمهای زندگیم آشنا کرد, ازش یاد گرفتم قضاوت نکنم, خودخواه نباشم در عین خودخواه بودن!, بهم سیلی زد بیدار شم وقتی چشمم رو روی یه چیزهایی بسته بودم...

9نفر از آدمهایی که تاثیرات بزرگی روم داشتن... اینا بجز کسایی هست که میشناختم یا برام دوست عادی بودن. انگاری رفتن با ما آدما عجین شده. باید رفت. باید رفت تا بزرگ شد. به آدمها و تجربه های جدید برخورد. پیشرفت کرد. آدم شد. اما دلم میگیره از اینکه تنها میشم. خیلی سخته. خیلی سخت وقتی دلتنگ کسی باشی که هست و همزمان نیست!

هزار البته مهم تغییریه که بعد از رفتن ما ازمون بجا میمونه. چی بهتر از خاطرات خوب؟ چی بهتر از تاثیرات مثبت!

کسی چه میدونه؟ شاید منم یه روز کوله بارم رو توی یه چمدون جا بدم و برم اونطرف کره زمین... جایی شاید برای زندگی بهتر!

میروی و گریه می آید مرا, اندکی بنشین که باران بگذرد...

برچسب: نویسنده: دانیال صالحی تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 19:27

صفحه بندی