
قبلتر ها در حد سلام خشک و خالی همدیگه رو میشناختیم. شاید سرجمع به تعداد انگشتهای دست هم ندیده بودمش. نمیدونم چی شد که اون شب بحث رفت به سمت سفر و در جستجوی هم سفر بودن من. آخ که چه حس زایدالوصفی بود پیدا کردن کسی که به همین راحتی و با تمام معضلات مالی ای که ممکنه براش بوجود بیاد بهت اطمینان بده تا تهش هست. نزدیک یک سال از اون شب داره میگذره، و چه ها بر ما گذشت! چقدر چیزها ازت یاد گرفتم. چقدر چیزها بهت یاد دادم. از بدو بدوهای پر استرس توی راهروهای آموزش تا وقتی که بهت راجع به چیزهایی گفتم که فکر نمیکردم بتونم درباره شون بجز سفید برفی با کسی دیگه حرف بزنم. چقدر گوش شنوا بودی. چقدر خوش گذشت وقتی پیاده از کنار بزرگراه مقدس اردبیلی از اون پیاده رو نیم متری ارتفاع دار با کلی استرس رفتیم الهیه. چقدر خوب بود که بودی، توی لحظه هایی که دلم میخواست یه نفر درکم کنه و بفهمتم و نمیتونستم رو به جایی بیارم. چقدر خوب بود که اون موقع توی اون دیار غریب تو اون شرایط پیش بینی نشده خیلی خیلی ناراحت کننده لحظه لحظه تلاش می کردی لبخند رو به لب من بیاری. تا همین دو شب پیش که باز حواست بهم بود که مبادا روحیه م با دیدن اونهایی که نباید بهم نریزه و بتونم درسمو بخونم. و من در تمام این مدت حتی یک کلمه به زبون نیوردم که باش، که بمون، که حالم داره خراب میشه خوبم کن. توی این یک سال با تمام ماجراهای خوب و بدش همیشه بودی، و امیدوارم باز هم بمونی. تو دوست خوب منی که خاطرات این یک سال رو باهام شریک شدی. و این کریسمس رو برام یجور دیگه معنی کردی، یک سال گذشتن از عمر دوستی با کسی که در بیشتر جنبه های روحی و زندگیش منه! خود خودم! این تاریخ هرچند نه چندان دقیق اما با کریسمس همیشه سالگرد دوستی ما خواهد بود و برام عزیز.
امسال توی اون حس نامطمئن متلاطم نیستم و ازش در اومدم، و در مقابلش حس دوستی محکمی رو پیدا کردم که خیلی خیلی ارزشمند هست.
قبل تر ها میخوندم که دوست ها خانواده ای هستند که خودت انتخابشون میکنی، و من چقدر خوشحالم از داشتن خانواده ای که دو عضو اصلیش سفید برفی و خوش کشیک هستند
پ.ن. روزهای طرح خیلی برام سخت میگذرن. از رفت ها و آمد ها توی جاده گرفته تا بودن توی حبس اتاق ده متری و نبود امکانات اولیه و الخ. کاش بشه سربلند درومد از اینهمه چیزهای سخت!
برچسب:
نویسنده: دانیال صالحی