مدتیه احساس میکنم روحم داره نخ کش میشه. یعنی چی؟ یعنی اینکه من تو زندگی خیلی جابجا شدم، از این شهر به اون شهر، از این خونه به اون خونه، خیلی آدمهایی که دوست داشتم رو از دست دادم... یا اونا رفتن اونور دنیا یا من رفتم یجا دیگه... یا حتی بعضیاشون رفتن اون دنیا
اولاش که یکی رو از دست میدی... حالا چه با پای خودش بره چه با دست روزگار، دل نمیکنی... هی میری اونجاهایی که با هم میرفتین، چیزایی رو میخوری که با هم میخوردین، لباسا و رنگایی میپوشی که براتون خاطره داشت، هر جایی از یه مغازه لباس فروشی شده تا جشن تولد و الخ میتونه تو رو یاد حرفای اون و کارایی که با هم کردین بندازه و وای از دل کسی که اونجا نیست چون همین چیزای کوچیک هم براش حسرته و فقط میتونه بهشون فکر کنه( اشتباه نکنین اینا فقط مربوط به دوست پسر و دوست دختر و اینا نیست... اینا اتفاقایی یه که بعد از جدا شدن یه آدم که از عمق روحت باهاش رفیق بودی اتفاق میفته.ربطی به سن و سال و جنسیت و نسبت سببی یا نسبی نداره...). بعد زمان میگذره و تو یه حفره عمیق از نبودن اون آدم تو قلبت حس میکنی. دقیقا حسش میکنی. بعد باز زمان میگذره و کم کم اون حفره با گرد روزگار پر میشه... اما یهو یه روزگاری که فکر میکنی با داستان نبودن اون آدم کنار اومدی، پذیرفتی که زندگی قرار نیست همیشه همه رو پیش هم نگه داره، اینقدر بزرگ شدی که بفهمی تغییر کردن جزیی از بطن بشریت و طبیعته... نه که بگم دوباره سوراخ دلت خالی میشه ها، اما دلت میخواد فقط یه ساعت، یه ساعت اون آدم پیشت بشینه و دستت رو بگیره و بگه اشکال نداره رفیق، همه چی سرجاشه. من هنوزم همونقدر مثل فبل باهاتم.مهم نیست چقدر جسممون از هم دوره.مهم اینه که چقدر روحمون یکیه.چقدر تو دل همیم...
این روزا همش خواب مرحله قبلی زندگیمو میبینم. جایی که فکر میکردم دیگه زمان برای کندن ازش برام کافی بوده. جایی که خیلی هم دل خوشی ازش ندارم. اما همش تو فکرم یه چیزی میچرخه که شاید یه چیزی اونجا جا مونده. یه نقطه گیری که داره روحمو اینطور نخ کش میکنه و عذابه برام. و هرچی فکر میکنم چی میتونه باشه نمیفهمم. و این نفهمیدنه عذابش رو صد برابر کرده. خوب میخندم، خوب زندگی میکنم.همه چی در ظاهر خوبه اما امان از درون آدمیزاد که خودش یه هزار توی حل نشدنیه. کاش حالا که دیگه چیزی به تموم شدن امسال باقی نیست، این نخ کشی روحم هم تموم بشه.
برچسب:
نویسنده: دانیال صالحی